|
|
|
در کنار هم |
|
و مرا بگذار تا بپوسم گوشه ی این خیال باطل بودنم، مرا بگذار تا بال هایم را بسوزم، مرا بگذار
آینه بشکنم، بگذار تا از یاد برم خاطره ی بهشت روشنم، مرا بگذار زندانی سایه باشم، تا که روزی به دست آفتابی فنا شم، تو بگذار من در این بازی چشم هایم را ببازم، تا که راحت تر
با ندیدنم هایم بسازم، مرا ساده بگذار ولی ساده مگذر که بی تو می میرم ای اندک احساس خوشایند رهایی، بی تو می میرم!
+
نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388ساعت توسط yek adame mehraban
|
آیا می شود جا زد؟؟
+
نوشته شده در جمعه 5 تیر1388ساعت توسط yek adame mehraban
|
اسم تو باران،
آرام آرام بر خاطرم می باری و می شويي غبار دردی را که بر شاخ و برگ احساستم نشسته، می باری و نفوذ می کنی در عمق وجودم، می باری و آبياری می کنی ريشه های سترگ اين رنج هزاران ساله را، اسم تو باران و من دوستت دارم زيرا که تو همان احساس آرامشی، آرامش از درد همراه با رنجی عميق، اسم تو باران،نجاتم می دهی و اسيرم می کنی! اسم من انسان، دوستت می دارم، اسم تو باران،می زدايي از من و مبتلايم می کنی! اسم من انسان،باور می کنم! اسم تو باران، باور می شوی! اسم من انسان، اسم من... همه چيز می توانم باشم! اسم تو باران، اسم من باران...
+
نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت توسط yek adame mehraban
|
بالاخره برگشتم! واژه های رنگ پريده لابه لای
رشته های اعصابم در تلاطم بودند، باورش سخت بود، به زودی معدوم
می شدند! دست سرد رشته ها، مثل ريسمانی
سهمگين زندگی را از ميان واژه های گرم می
ربود، قلب واژه ها به روی زمين.... پايان تلاطم،پايان غمگين! و من رنج می کشيدم... ريه هايم ترسان لذت زندگی را می
بلعيدند و حقيقتی درون رگ هايم جاری بود که با هر تپش قلبم را سنگين می کرد، لذت و حقيقت و زندگی وترس و
درد... راحتم نمی گذارند! واژه ها به زودی معدوم می شدند!
+
نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1387ساعت توسط yek adame mehraban
|
رهگذر آمد، دفتری افتاده بود، در کنار
کوچه ی تاريک دفتری سپيد، رهگذر دفتر را گشود، رهگذر شاعر بود، قلم داشت، جيب هايش پر غزل بود، سپيدی دفتر را شکافت، غزل را ميان اين سپيدی نشاند، غزل،غزلی عاشقانه بود، سرنوشت سپيد دفتر را ناخواسته
به سياهی کشاند، رهگذر رفت و گذشت، لحظه ها رفت و گذشت، سال ها رفت و گذشت، و رهگذری ديگر! دفتر را گشود، ورق ها اول سپيد،بعد ها سياه و
کنون خونين! رحمش نيامد، غزل نوشت، رفت و گذشت، وديگرکسی آن دفتر را نديد! سال ها رفت و گذشت، و هرگز رهگذری،شاعری،عاشقی،هرگز
کسي ندانست که اين دفتر سپيد خط خطی قلب خونمرده ی من است!
+
نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر1387ساعت توسط yek adame mehraban
|
بر دوشم افتاده بود،موجود پليد، خون مرا می بلعيد ،وزنش مرا
خم می کرد، می گفتند: فراموشی تنها علاج است! می گفتم:درد کشيدن تنها راه است! در وجودم پيش می رفت همچو دچار شدن به يک بيماری لاعلاج، روحم را می خورد! از پای می افکند مرا، تدريجا نابودم می کرد! باور نداشتم که من تسليم او، باور نداشتم که اين تنها را بهترين راه است. بهترين راه برای اين حس گنگ دردمندی ، حس گنگ رنج، بازگشت! تنها راه بايد می مرد! من با دفتری گشاده، در کنار پنجره، نسيم خنک، قلم به دست، بهترين راه اين بود!
+
نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387ساعت توسط yek adame mehraban
|
سکوت صومعه شکست، بوی گناه می آمد، آدمی می آمد، سایه ی رهگذران بوی خون داشت، صدای آه می آمد، روزی اگر آفتاب بتابد ، در آفتاب خواهم گفت: آغاز مصیبت از آن خیال سیاه می
آمد!
+
نوشته شده در شنبه 15 تیر1387ساعت توسط yek adame mehraban
|
لحظه های ناب بوی نوشتن دارند، چشمانم به عشق بازی موج ها تشنه است، تلالو نور خورشید سرمستم می کند! و تو در من منعکس می شوی ، و تو در باورم فرود می آیی و فریاد می شوی و مرا غرق در خون می کنی، و من نفس نفس زنان به روشنایی می پیوندم ، و دنیا محو می شود. درون آینه می نگرم،تور را می بینم!
+
نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت توسط yek adame mehraban
|
|